من یه رفیق دارم ۶ ساله باهم دوستیم از راهنمایی تا الان که آخر دبیرستانه با اینکه سبک زندگی خیلی متفاوتی از هم دیگه داریم:
((((مثلا اینجوره که اون اهل دوست پسر اینچیزاس و یکم سریع گول پسرا رو میخوره و اهل گردشه و دختر شادیه و اینحرفا ولی به موقعش هم به فکر آیندشه ولی من خانواده نسبتا تعصبی دارمو اینجوریم که اهل قایم کردن چیزی از خانوادم نیستم و دیگه به اون صورت حوصله دورزدنای الکی رو ندارم و بیشتر دوست دارم روی خودسازی خودم و پیشرفتم و مستقل شدنم فکر کنم✍))))
ولی از این دوماه پیش دو اتفاقی افتاده که باعث شده که دیگه اون حس دوستی سابق رو بهش نداشته باشم اونم اولیش این بود: که با اینکه بیماری داشت یه مدت که باعث میشد غش کنه و رگ سرش باد کرده بود و منم خیلی نگرانش بودم بهم گفت که با یه پسره آشنا شده سروانه میخواد باهاش بره سر قرار میاد خونه ما ولی از اونجا میره سرقرارش منم بهش گفتم خطرناکه و اینحرفا ولی واسه اینکه رابطمون به هم نخوره (که اشتباه کردم و باید نه میگفتم🤦♀️🤦♀️) بهش گفتم باشه و بعد با ماشین پسره رفت منو مامانمم کلی استرس داشتیم نکنه پسره غریبه بلایی سرش بیاره و اینحرفا بدبختیش بیوفته سرمون کلی نگرانی که بعدش خانوم خداروشکر هیچیش نشد و گذشت....
گذشت تا دو هفته بعد اومد خونه ما غذا خوردیم و نمیدونم بحثش چطور پیش اومد که از دوس پسر سابقش شروع به حرف زدن کرد که این پسره بسیار لاشی بوده ظاهرا و همسایه رفیقمه و این دوس کصخلم از ۱۶ سالگی با این آقا دوست بوده وابستش شده و بهش خیانت کرده این قضیه غش و اینچیزام همش به خاطر این بوده که هی به این یارو فکر میکرده😑😑😑😑😑😐😐😐😐
و گوشی منو میگیره میگه میخواد عکسا رو نگا کنه همچین حرفی بعد میره شماره دومم زنگ میزنه به یارو پسره😐😐🖕(همون زمان بود که مامانم اینا هم از بیرون میان خونه)
بعد خلاصه پشت گوشی کلی گریه میکنه و بهش فحش میده و منم به زور گوشیو ازش میگیرم بهش دلداری میدم بغلش میکنم...
میگذره تا الان که دیگه اون پسره رو فراموش کرده فکر کنم
ولی من این رفتار رفیقم که بدون هیچ فکر کردنی به عواقب قضیه منو تو ماجراهای خودش دخیل کرده رو نمیتونم ببخشم
و یه جورایی نسبت بهش سرد شدم و دوست ندارم مسائل شخصی زندگیمونو قاطی کنم😐😑
و حس میکنم خیلی دلایل دیگه ای هم داره که به اون اندازه ای که من بهش اهمیت میدادم و درکش میکردم و احترام میزارم اون موقعیت شناس خوبی نبوده مثل موقعی که بابابزرگم فوت کرد ولی با اینکه میدونس سه روز بعدش بهم گفت بیا پیشم بریم بیرون درحالی که من احتیاج به فضا و حریم شخصی دارم و دلم نمیخواد یکی کنارم باشه تا خودم خوب شم و برگردم به زندگی💚....
الانم پیام داد دیشب که "" تو هیچ باهام نمیای بیرونو درسو بهونه میکنی و فلان و احوال نمیپرسی و فکر میکنی من بطال و عاطل باطلمو منم مثل تو درس میخونم و خیلی رفیق دبیرستانی دارم که مثل تو درس میخونن ولی بیرون رفتنشونم دارن و
من همیشه بهت احترام گذاشتم و ...""
درصورتی که نمیدونه کسی که موقع مشکلات همیشه پیششه من هستم و بودم و منتی هم نمیزارم سر این مسئله ولی دلم میشکنه که نمیتونه سر یه قضیه واسه من مثل بیرون رفتن به نظرم احترام بزاره
احترام بزاره به سبک زندگیم به شخصیتم به اینکه من نمیخوام از خط قرمزا عبور کنه و دوس دارم دوری و دوستی باشه ارتباطمون و اینکه الان **موقع امتحانات نهایی هستیم و سال آخره و منم خلق و خوم یکم بده و میخوام تو خودم باشم**
و اینکه اون خیلی سریع دلتنگ میشه و من اینجوری نیستم و سر همین عذاب وجدان گرفتم که اون منو بیشتر دوست داره
و نمیدونم به نظرتون این دوستی ارزش ادامه دادن داره؟؟چیکار کنم؟