خونه مادرشوهرم تو حیاط ماست این خانومه خدمتکاره ک میومد اینجا خونه مادرشوهرم چندباری شوهرمو با رکابی و شلوارک دید تو حیاط ک باهم چایی میخوردیم هی میرفت اسپند میاورد دود میکرد هی میگفت چشمت میزنن و فلان حالا شوهرم و من تو باغ نبودیم چون سنش زیاد بود میگفتیم حس مادرانه داره هی از هیکلش تعریف میکرد ک چقدر درشتی فلانی دیگه من سیته رو گرفتم😐 بعدم ک شمارشو گرفت اول به بهانه اینکه ویزیتور دستماله زنگ میزد بعد کار بجای بازیک کشید😐 هیچی بروی خودم نیاوردم انگار من اصلا نمیدونم تو چ اس ام اسی ب شوهرم دادی ی دفعه زنگ زدم گفتم مهمون دارم بیا کمک اومد خونمون منم تهدیدش کردم گفتم هم شمارت هست هم پیامات زنگ میزنم پلیس بیاد ببرتت تو این شهر ما اشنا کم نداریم ابروتو جلو شوهرت و خاندانت میبرم هیچی اونم افتاد به گه خوردن دمشو گذاشت رو کولش😁
آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیافتد✨رویا ببارد🌦دختران برقصند💃 قند باشد🧁بوسه باشد💋خدا بخندد🤍به خاطر ما که کاری نکردهیم💚🤞🏻من تا آن روز چشم به در خواهم دوخت🕊