من اومدم دانشگاه ، اون شهری که دانشجو بودم یکی از اقواممونم بود ، من میرفتم خونه اونا گاهی اوقات بعد اونا هم یکی از آشنا هاشون پسر،مجرد داشت و طبق گفته ای خود اشنامون ، مادر پسره اسم منو و یکی دیگه آورده بود برای پسرش یعنی همین مجرده بعد من گفتم چرا فلانی رو براش نمی گیرین برگشت گفت آخه باید از نظر خانوادگی و سطح مالی ام در نظر بگیریم چون اون دختر مثلا ی خانواده ای بود که قبلا خیلیا کمکش میکردن اما الان خدا را شکر خوب شدن
خلاصه اینو گفت،و من دیگه چیزی نگفتم
تا اینکه روزا گذشت،و من رفتم خونشون بعد براش تعریف کردم که من لباسای خواهرم میپوشم بعد گفتم خب خاهرمع غریبه که نیست بعد اون گفت بیا من چنتا لباس دارم میدم اونا رو بپوش و ی جوری اطمینان داد به من که به کسی نمیدم و قرضع و اینا و من خوش و خوشال گرفتم ازش ی مدت گذشت اما من لباساش رو نپوشیدم نمیدونم چرا
ی روز حرف اون پسره دوباره اومد اینبار اینی که به من گذشت تورو میخوان برگشت گفت حالا هر کی با یکی مثل خودش ازدواج میکنه (قبلا ما رو در سطح خانواده پسره می دونست اما الان نه 😐) فهمیدم بخاطر همین لباساس!
برگشتم رفتم خوابگاه هر چی لباس بود جمع کردم زنگ زدم بهش گفتم که من اینا رو نمیپوشم بده به ی نفر،که لازم،داره و همه لباسا رو برگردوندم !
و ی روز تو روش گفتم ؛همیشه کهنه ای خودت رو بپوش اما نو دیگری رو نپوش ! و اونم صورتش ی طوری شد هیچکی نگفت !
یعنی دلم میخوادست برم پشت دست بابام ماچ کنم که همیشه برام همه چیز،فراهم کرد
راجب اون پسره خم باید بگم که من اصلا نظری نسبت به اون پسره نداشتم ! و اون پسره خودش پولدار بود دیگه چون خودش پول داره دنبال پول نمی ره
بعدشم یعنی چی که بخاطر وضع مالی و خانواده قبول نمیکنین دخترا بقول ی نفر دختر خوب که داخل که خانواده بد باش مثل این میمونه خیلی ببخشید که ی گل رز رو ی تپه اشغال باش تو گله رو برمی داری دیگه چیکار اون تپه اشغال و پی پیه داری
هیچوقت تحت هیچ شرایطی لباس بقیه رو می پوشید مخصوصا اقوام این آدم حتی راجب بقیه ام که ازش گرفته بودن برای عروسی ها به من میگفت
!