مامانم تخم مرغ پخته بود برای داداش و بابام
بعد منم قبل از اینکه بپزه بیدار شدم
تا رفتم دست و صورتم رو بشورم دیدم یه تکه از تخم مرغ بیشتر نیست
مامانم گفت میخوای برات بپزم
گفتم نه من دو تا لقمه بخورم کافیه
یهو بابام منظورش هم به من نبود گفت همه تخم مرغ ها رو خوردی
بعد داداشم هم گفت من خیلی زیاد میخورم
مامانم یهو شروع کرد با من دعوا کردن ،که تو چرا نگفتی من برای تو درست کنم ،مگه من علم غیب دارم که تو میخوای صبحونه بخوری
در حالی که من همیشه همین حرکت رو میزدم
نون رو گذاشتم کنار از پای سفره بلند شدم
لقمه تو دهنمم ریختم سطل زباله
بابام میگه برای یه تخم مرغ چرا ای کارا میکنین 🤣🤣🤣
الانم قهر کردم تو اتاقم هستم