امشب تولد برادر زاده شوهرم بود ۴ ساعت رقته بود دنبال کادو وکیک براش.
اون وقت یه ساعت نوزاد ۳ماهمو نگه نداشت من یه چرت بزنم
هنوز بچم نخوابیده و من باهاش بیدارم
همشم یا بالا میاره یا شیر میخواد یا گریه میکنه
دیگه یه ذره هم برام ارزش نداره و وواقعا اونو شوهرم نمیدونم