شبتون بخیر بچه ها،دوستان من دوساله که اومدم شهر خودم زندگی میکنم و قبلش چندسال دور از خانوادم بودم،اون موقع که دور بودیم هر دوهفته یبار میومدیم پیش خانوادم و مثلا پنج شنبه صبح راه میفتادیم میمومدیم، ظهر میرسیدیم و صبح روز جمعه هم برمیگشتیم خونمون،چون همسرم باید شنبه میرفت سرکار،تو همون یکی دو روز که میومدیم شوهرم مدام خسته میشد، حوصلش سرمیرفت، بهونه میگرفت و....طوری که منم اذیت میشدم بهم خوش نمیگذشت، الان همسرم شغلش آزاده و حالا که از خانواده اون دوریم تقریبا هر یک ماه و نیم میریم خونه مادرشوهرم و حداقل باید یک هفته بمونیم،همسرم تو اون یک هفته اصلا پیش من نیست، همش خودش و سرگرم میکنه و در واقع اصلا نمیبینمش، فقط وقت نهار و شام، من واقعا خسته میشم و حوصلم سرمیره، کلافه میشم واقعا، از یه طرفم میدونم که خانوادش اصلا دوسم ندارن، گاهی زخم زبون میزنن و میدونم که به اجبار دارن تحملم میکنن، مادرشوهرم یه حالت رقابتی با من داره، انگار من یکیم که پسرش و ازش دزدیدم و حالا اون باید از من پسش بگیره، مدام قربون صدقش میره، بغل و بوسش میکنه، تا کوچکترین حرفی میشه حتی به شوخی، فورا از شوهرم دفاع میکنه، درصورتیکه با پسر مجردش اصلا اینطور رفتار نمیکنه، از طرفیم الان انقدر زندگیا سخت شده که اگه قرار باشه هر ماه هفته ای یبار بریم تعطیلات خیلی عقب میفتیم، هرچی به شوهرم میگم اصلا درک نمیکنه، بخدا دیگه موندم چیکار کنم، انقدر فکر کردم که مغزم داره درمیاد از تو سرم:((شما بگین چیکا کنم!؟
همشون همینن تو مجردی اصلا یادشون میره پسر دارن همین که زن میگیره میشن مادر فداکار
بخدا پسرش از بی پولی نمیتونه ازدواج کنه،اینم عین خیالش نیست تا پول دستش میاد واسه خونش خرج میکنه، اصلا یبار ندیدم یه عزیزم بهش بگه، ولی تا شوهر منو میبینه میخواد خودش و پاره کنه، واقعا عجیبه
نه بقران من اصلا همچین حسی ندارم، حتی بعضی وقتا تو دلم میگم بیا بخدا پسرت واسه خودت برش دار ببر فقط ...
هر چی بی تفاوت تر بشی بهتره من مادرشوهر با بچم این کارو میکرد منم حرص میخورم بچم هم با مادرشوهرم بود همش خیلی خیلی اذیت میشدم تازه مال من بچم بود که حرف نمی فهمید ولی از یه جایی زدم به بی خیالی واسه دومیم انگار تازه خوش حال هم هستم بچم به من کاری نداره واسه خودم راحتم اینجوری خود مادرشوهرم هم از خر شیطون پایین اومد دید فقط خودش اذیت میشه شما هم تو لحنت و نگاهت و رفتارت چنان بی خیال باش انگار اصلا اینا غریبه هستن مهم نیستن ولی تو خونه با خودتون خیلی سعی کن با شوهرت خوب باشی که این بی تفاوتی شاید اونجا به چشم شوهرت بیاد