سلام دوستان من و خاستگارم بینهایت عاشق هم بودیم اونم همینطور برای خوشحالیم هر کاری میکرد تا اینکه از دوره شناخت خسته شدیم گفت با خانواده بیام من تهران هستم و خاستگارم کرد خانوادشو از شهرستان اورد و همه چی بهم خورد خانوادش بی دلیل مخالفت کردن اول گفت خانوادمو کنار میذارم بعدش گفت مادرش بهش یه دعایی داده و یهو عوض شد و تموم کرد همه چیو منم خانوادم فهمیدن دیگه تموم شد خیلی حالم بده چونبینهایت دوسم داشت و نشون میداد علاقه اش رو تو رو خدا ارومم کنید با حرفاتون لاقل یکم حالم خوب شه