بین خودمان باشد...وقتی نیست دلم برایش تنگ میشود.
اما با آمدنش انگار درِ قفس تنهایی مرا باز میکند.خیلی آرام درونِ قفسم میروم و گوشه ای می نشینم.البته بگویم حواسم به او هست ...مثل پدرم که به مرغ عشقش میرسد و آب و دانَش را میدهد من هم به غذایش ، آبش ، نانش میرسم...اما همین که به اموراتش رسیدم دوباره به گوشه ای از قفسم پناه میبرم ...با لبخندی که نمی دانم روی صورتم می نشیند یا نه...