با مادر خودم و مادر شوهرم ابن چنذ روز تعطیلی مسافرت بوذیم دوستامون هم بودند با خانواده ، تو سفر مادر شوهرم زاه میرفت و پیش دوستامون همش از دامادش تعریف میکرد حتی یه باز علنی جلو من گفت همیشه مادر ها داماد دوستن پدرها عروس دوست ، حالا این به کنار که من پدر شوهرم فوت کرده ، خلاصه من بهم خیلی برخورد و حتی یکی از دوستامون به شوخی گفت یعنی عروست خوب نیست که اونم دیگه گفت نه اونم خوبه هر ذوسون خوبن ولی بازم چنذ باز دیگه هی از دامادش جایی که من حضور داشتم هی تعریف میکرد ، یه چند بار هم از عروس دوستامون که باهاشون مسافرت بوذبم ، ابنم بگم من دختر ارومی هستم به خصوص تو جمع زیاد حرف نمیزنم حالا عروس اوتا شیطون و پر حرف بود و چنذ باز تو سفز گفت چقدر عروسشون خوبه و خوش زبونه ادم کیف میکته و شوهرش حوصله اش سر نمیره من خیلی بهم برخورد و به خودم گرفتم ولی حرفی نزدم به شوهرمم چیزی نکفتم حالا تو راه برگشت حرف مسافرت دوتایی بود من داشتم میگفتم من سفر دوتایی هم دوست دارم یهو شوهرم گفت ولی من از ابنکه دوتایی جایی بریم متنفرم خیلی بهم برخورد ولی حرفی نزدم مادرش هم گیر داده بود سفر فقط دسته جمعی خوبه منم فقط گفتم دوتایی هم من دوست دارم که یهو شوهرم ابنجوری گفت کپ کردم یه بار هم تو راه برگشت دوباره حرف عروس اوتا بوذ و خب عروسشون بیشتر با خانواده شوهرش تو سفر میره البته تو اکثر سفراشون برادراش هم هستن ولی پدر و مادرش که اهل مسافرت نیستن جایی نمیره حالا مادر شوهرم یهو گفت چقدز خوبه عروسشون بچه ننه نیست و همیشه با خانواده شوهرشه دیگه منم بهم خیلی برخورد گفتم پدر و مادرش چون اهل سفر نیستن وگرنه تو همه سفراشون برادرهاش هم هستن
خلاصه اینا گذشت الان رسبدیم تهران شوهرم یه وسیله اش خیس شده گفتم مادرت جمع کرد شاید اون اب زده میگه چطور تو همه حرفی بهش میزنی ابنو نتونستی بگی اب نزنه همینطور موندم هیچی نگفتم ولی خیلی اعصابم خورد شد چون مادرش بود تو سفر که همه جوره بارم کرد به نظرت بهس برم بگم چرا ابن حرف و زده و بگم از مادرش ناراحتم اگه بگم بهتره چجوری شروع کتم بگم چون این حرفش برای نیم ساعت پیش بود