یه رمان خوندم
دختر پسر کرمانی بودن پسره کفش فروشی داشت دختره رفت دیوار به دیوار کفش فروشی کتابفروشی راه انداخت و یه اسم خاصم گذاشت براش
دختره ۳ ۴ تا خواهرزاده برادر زاده همسن و بزرگ تر از خودش داشت رابطشون خیلی خوب بود
بابا دختره فوت کرده بود و مادرش مسن بود از این اصیلای کرمان بودن
اسم دختره فکر میکنم نگاه بود نگاه
خواهش میکنم پیداش کنید🥺🤦♀