من خواب عجیب غریب میبینم میگن به پدربزرگم رفتم...
یه شب خواب بود ما خونشون بودیم
خواب دیده بود دو نفر اومدن دنبالش گفتن وقت رفتنته پاشو اینم با خوشحالی پامیشه نگران مرگ نبوده اصلا
یهو میگن اشتباه شده با تو نیستیم تو تا ۳۰ سال دیگه زنده ای🤦
با داداشت کار داریم یهو از خواب پرید میگفت یا حسین یا حسین
زنگ زدیم پسر عموی بابام گفتیم برو تو اتاق ببین عمو سالمه رفت یهو پشت گوشی داد زد بابام تموم گرده....
ی شب خواب دیدگ همین پدربزرگم داره اه و ناله میکنه میگه مهسا باوانم نیستی ببینی اقاجون چه دردی میکشه
از خواب پریدم نصفه شب زنگ زدم عمم گفت دقیقا همینا رو گفته تازه اروم گرفته....
یا خواب دیدم مادربزرگ پسر داییم با گریه و زاری و وی وی گفتن اومد سمتم و گریه میکرد میگفت حواست به پسر داییت باشه زنش داره بدبختش میکنه
فرداش متوجه شدیم زنش خیانت کزده ...
از خود ممیترسم راستش...