تمام فکر و ذکرم شده مامانم بسکه آدم پرتوقعی هست از چپ و راست حرف میزنه دستور بهم میده واقعا عصبیم ازدواج هم کردم ولی واقعا رو اعصابمه 😐مثلا میگفت خواهرت داره جابه جا میشه برو کمکشون درصورتی خواهرم هیچوقت واسه من کاری انجام نداده 😒 امشب عروسی دختر خاله ام شهرستان بود چون خاله ام شوهرش آخونده عروسی ما هیچوقت نیامده تازه هم پول دادم به مامانم که جا من کادو بده باز من زنگ زدم به مامانم شبی بینم رسیده شهرستان گفت رسیدم چقدر جوش زدم گفتم خطرناکه شب رفته توی جاده بعدش به من میگه زنگ بزن از خاله ات معذرت خواهی کن منم گفتم اونا چقدر معذرت خواهی کردن عروسی ما نیامدن 😔
و خیلی چیزا دیگه همش به من دستور میده فلان کار رو کنید بخدا ازش فراری هستم اصلا دلم نمیخواد زنگ بزنم احوالشو بپرسم دلم میخواست یه شهر دیگه زندگی میکردم ازشون دور بودم