بیست و هفت سالمه.من سالهاست بیماری روانی دارم .شاید منو بیرون ببینید بگید دختر اروم و خوبی باشم اما هیچکس نمیدونه ایم بیماری هست.
من دقیقاا از سال اول راهنمایی اینجور شدم یکدفعه حس غرور بهم دست داد و ثوست داشتم مستقل باشم و با خانواده ام حرف نمیزدم و میگفتم چرا همسالام با خانواده هاشون حرف میزنند ؟؟!!!!
اما مثلا دو سه سال بعد گفتم چرا من اینجور شدمچرا اخلاقم این مدلی شده این مدلی شده این چه فکر های بچگانه ای بود من میکردم چرا مثل بقیه با خانوادم حرف نمیزنم یا مثلا از مدرسه میام خونه چیزی تعریف نمیکنم و در کل مثل بقیه نیستم.
حالا نزدیک چهار یا پنج سال قبل متوجه شدم مثلا پسر داییم یا پسر خالم دقیقا از یک سنی به بعد مثل من شدند و با کسی حرف نمیزنند بعد که دقت کردم پدرم هم همین مشکل رو داره داییم هم همینه پدر و مادرم عمو زاده اند و خانواده پدرم و مادرم نسبت فامیلی دارند.من میگفتم پدرم ارومه اما دیدم این ساکت بودن عادی نیست و مردهای دیگه این شکل نیستند مثلا بابام صب تا شب یک کلمه با ما و مادرم حرف نمیزنه.
بعد ها که فهمیدم اصلا تو فامیلمون مثل من خیییییییلی زیاده اما چون ما با کسی رابطه نداریممتوجه نشده بودم.
قبلا تایپیک زدم گفتند برو دکتر اخه من چجور برم من صب تا شب یه گوشه افتادم و با کسی حرف نمیزنم پشت سرم حرف زیاد میزنند که فلانی مشکل روانی داره و فلان من با مامان بابام تو یک خونه ایم ولی اونجور نیست که من جایی برم شنیدم مادرم که با بابام حرف میزد بابام میگفت من باشون دارم لج میکنم!!!! مادرم میگفت من طلسم شدم!!!
من کاری نمیتونم بکتم من دوست دارم مثل قبل باشم
من انقدر تو خودم رفتم و از بقیه فاصله گرفتم که همش خیال پردازی میکنم یک لحظه هم بدون خیال زندگی نمیکنم.اصلا تو یک دنیای دیگه زندگی میکثم و با ادمای دیگه حرف میزنم.
شاید موقع خواب چهار پنج ساعت طول بکشه تا بخوابم .