امروز یه تاریخ رنده دلم میخاد به جا بمونه :
2 . 2 . 1402 ساعت ۱۲:۳۱ و روز شنبه و عید فطر .. هوا نیمه ابریه و صدای پرنده هایی که از بیرون میاد خیلی قشنگه . انگار که خیلی خوشحالن و منم دلم میخواست جای اونا باشم به دور از هرگونه دغدغه و ناراحتی
تلوزیون روشنه و شبکه نمایش پخش میشه .
ناهارمو گذاشتم و نشستم تا خانوادم بیان ، خب باشه میگم که ناهار ماکارونی گذاشتم دختر :/ که بعدا نگی چی بود ناهارت
دو ماهه که اون تو بیمارستان خوابیده و هر روز و هر شبم به امید شنیدن اون خبر خوب از طرفش میگذرونم
انتظار داشتم امروز که هم عیده هم یه تاریخ خاص، اون میومد خبر خوب شدنش و اینکه میتونه راه بره رو بده
و این روز تبدیل میشد به یه روز به یاد موندنی ..
ولی خب بازم منتظرم این اتفاق بیفته حتی اگر امروز موقعش نباشه..
منی که انقدر منتظر موندم بازم میمونم و صبر میکنم تا آخرش
دلم میخاد اون روزی که همه ی اتفاقایی که منتظرشون بودم افتاد بیام و این متن رو بخونم و به یاد بیارم که چه حس و حالی داشتم که به اینجا رسیدم :)
بماند به یادگاری ..
The End