مشکلم دقیقا معرفی کردنش به بقیه است چون جایگاه اجتماعی بالایی نداره
ببین من خودم یک خواستگار داشتم شرایطش خیلی خوب بود هم شغلی هم درامد ولی قدش یکم کوتاه بود من نمی تونستم با این کنار بیام چون وقتی الان باهاش مشکل دارم فردا برام میشه یک مسئله بزرگ البته شاید هم بتونم هضمش کنم ولی خب همیشه که نمیشه به نیمه پر لیوان نگاه کرد اینطوری تا اخر عمر حس سرخوردگی داشتم و از اینکه کنارش راه میرفتم پیش بقیه خجالت میکشیدم
نامه ای به فرزند نداشته ام:کجایی جان مادر؟من که مردم از چشم انتظاری...خسته نشدی از بازی با فرشته ها..من دلتنگ توام، دلتنگ بوی تنت دلتنگ ب اغوش کشیدنت تو دلتنگ من نیستی جان مادر؟روزها موهای طلاییت رو شونه میکنم ناخن هاتو لاک میزنم بعد پشیمون میشمو لاکت رو پاک میکنم صورت نازت رو ب جای وضو میشورمو کنار جانماز خودم برات جانماز پهن میکنم نمازم که تموم میشه سرم رو برمیگردونم تا بهت لبخند بزنم اما میبینم همه اونا خیال بود،یه خیال خوش...شب هایی که خوابت رو میبینم دلم نمیخواد هیچوقت بیدار بشم اما بیدار میشم و دوباره روی خودم آوار میشم ...بسه دیگه چشم انتظاری بیا مادر بیا😭😭😭😭