سلام وقتتون بخیر
عیدتون مبارک اجی های گلم
من حدود یک ساله که عروسی کردم
با شوهرم ی مقدار پول پس انداز داشتیم وام ازدواجمونم گرفتیم
یه خونه خوب خریدیم ولی نیاز به تعمیر داشت
کم کم با حقوق شوهرم خونه رو داریم تعمیر میکنیم
چون ماهانه ی قسمتی از پولامون جای پرداخت قسط وام ها میره (چند وام گرفتیم برا خرید خونه)
دارم اینارو تعریف میکنم تا شرایط زندگیمو کامل بدونید و بعد نظرتونو راجب مشکلم بدید
من خونه ی پدرم ازم حمایت نمیشد
هر کاری میکردم کف دست فامیل میزاشت پدرم
خلاصه اعتماد نداشتم بهشون
همسر من مرد خوبیه
مادر شوهرم زن خیلی دلسوزیه
واقعا هوامو داره بیشتر موقع ها باهم وقت میگذروندیم
خواهر شوهر تنی هم ندارم (ناتنی چند تا دارم ک سالی ی بار میبینمشون)
ی برادر شوهر دارم ک شهر دور سر کاره و ماهی چند روز میاد و باز میره
خونه ای که توش ساکن هستن بزرگه واسه همین منم تصمیم گرفتم بیام پیششون باهم زندگی کنیم چون دوسشون دارم
و دلتنگ شوهرم میشدم
خونه پدرم ارامش اعصاب نداشتم
اما اینجا بیشتر دارم
کارایی که مادرش شوهرم کرد ،مادرم برام نکرد،همیشه ازم حمایت کرد ،نمیزاره کسی پشتم حرف بزنه همیشه خیرمو پیش شوهرم میگه
و از خانوادمم بخوام بگم
خرج عقدمو هزینه نکردن خانوادم،خودم تقبل کردم
پدرم قسط وام ازدواجمو نداد
الانم ک ی سال و سه ماه از ازدواجم میگذره
هنوز جهیز نخریده برام
و فهمیدم ک نمیخرن
کلا بامنو شوهرم چپ افتادن
پدرم مرد مشروب خوریه
اما شوهرم نماز خون
حتی ی بار منو شوهرم چون خواب بودیم جواب تلفن ندادیم
متوجه نشدیم
پدرم زنگ زد سر مادر شوهرم داد و هوار که چرا بچه ها جواب تلفنمو ندادن
توی عروسیم دعوا درس کرد توی جشن تولدم دعوا درس کرد
اصلا نمیپرسه مرده ای یا زنده
منم سه ماهه باهاش قهرم چون دیدم ابرومو جلو خانواده شوهرم نبردن
مادرشوهرم اصلا بم تیکه ننداخت تاحالا خدا خیرش بده
خلاصه
دیشب خاهر شوهرم از شهرستان اومدن
ادمای ایراد گیری هستن
با شوهرم برنامه ریختن ک بریم شهرستان بیرون شهر ،واسه تفریح
منم جلوشون معضبم و خجالت میکشم
به شوهرم گفتم نریم
مادرشوهرم بهم گفت مگه تو مشکلی داری یا از چیزی میترسی که نمیای
منم گفتم نه باااشون حال نمیکنم
خیلی از دستش ناراحت شدم
چکار کنم شما جای من بودید چکار میکردید
شوهرم همیشه باهام مشورت میکنه ولی واسه این مورد نکرد