که ۲ سالی میشه کار میکردم و هرچی در میارم دادم به مامانم
الانم به این فکر میکنم چیزایی که دوست دارمو ندارم
حتی از دوستام دور بودم و دوستای واقعی ندارم
و بدترین ضربه هارو از زود کار کردن خوردم سو استفاده های لفظی چی کار کنم روحم مرده پژمرده شده
دلم واقعا دوست پسر خوب میخاد مثل هم کلاسی هام مثل بقیه دخترا اما رندگی اونا کجا و من اونا وقتشون پی خوش گذرونی و حال خوب گذشت و من کار و سختی و اعصاب خورد کنی انگیزه هیچی ندارم هیچی
زندگیم بقدری تیره و تاره و هیچ کسی دورم نیست که
حس میکنم زندگیم دعایی شده