تو قسمت ماشین رو پارک قدم میزدم و اطرافم رو نگاه میکردم تا اون خانوم رو پیدا کنم که
یکهو دیدم یک ماشین با شیشههای دودی داره به سمتم میاد، با اینکه به اندازهی کافی فضا بود
ولی اون ماشین سر فرمونش رو کج کرده بود و به سمتی میومد که من حرکت میکردم،
میتونستم از لابهلای درختها حرکت کنم ولی این کار رو نکردم، با خودم گفتم حتماً از اون
دست پسراییه که میخوان دخترها رو بترسونن و لحظهی آخر سر فرمون رو کج میکنن و
میرن تا دخترها زهره ترک شن.
اهمیت ندادم، حتی دیگه به اون ماشین هم نگاه نکردم و سعی کردم به راهم ادامه بدم ولی اتفاقی
افتاد که انتظارش رو نداشتم، اون جوون مستقیم به سمتم اومد و راهش رو کج نکرد، وقتی
فهمیدم قصد ترسوندنم رو نداره و واقعاً میخواد من رو زیر بگیره جستی زدم و خودم رو اون
طرفتر پرت کردم ولی دقیقاً یک ثانیه دیر کردم و گوشهای ماشین به پام خورد و افتادم رو
زمین.
و اگه یک ثانیه دیرتر پریده بودم مطمئنم آسیب خیلی جدی میدیدم، گاهی وقتها ثانیهها چهقدر
با ارزش میشن.
درد بدی داشتم ولی مطمئن بودم که اون آسیب جدی نیست؛ هزاران فکر به سرم اومد که اون
کیه و چرا میخواست من رو زیر بگیره؟
یکهو در ماشین باز شد و جواب همهی سوالام رو گرفتم؛ مهرداد رو دیدم که با لبخند فاتحانهای
از ماشین پیاده شد، با دیدنش دلم هوری ریخت پایین، حس کردم یکهو تمام ترسهای دنیا به دلم
نشست، اومد و بالا سرم وایستاد؛ زود خودمو جمع و جور کردم؛ با اینکه پام درد داشت، اما
سعی کردم به درد پام غلبه کنم و وایستم؛ البته باید بگم بیشتر از اینکه درد داشته باشم ترسیده
بودم.
با اینکه میدونستم از قصد این کار رو کرده اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- رانندگیت اصلاً خوب نیست!
مهرداد با خونسردی اعصاب خرد کنی گفت:
- اتفاقی بود.
ولی من حاضر بودم قسم بخورم که هیچ اتفاقی تو کار نبوده؛ تو نگاهش چیزی بود که مطمئن
شدم این کار رو از عمد کرده، اما واقعاً چرا؟ دلیلش برای این کار چی بود؟ با اینکه سرعتش