2777
2789

تو قسمت ماشین رو پارک قدم میزدم و اطرافم رو نگاه میکردم تا اون خانوم رو پیدا کنم که
یکهو دیدم یک ماشین با شیشههای دودی داره به سمتم میاد، با اینکه به اندازهی کافی فضا بود
ولی اون ماشین سر فرمونش رو کج کرده بود و به سمتی میومد که من حرکت میکردم،
میتونستم از لابهلای درختها حرکت کنم ولی این کار رو نکردم، با خودم گفتم حتماً از اون
دست پسراییه که میخوان دخترها رو بترسونن و لحظهی آخر سر فرمون رو کج میکنن و
میرن تا دخترها زهره ترک شن.
اهمیت ندادم، حتی دیگه به اون ماشین هم نگاه نکردم و سعی کردم به راهم ادامه بدم ولی اتفاقی
افتاد که انتظارش رو نداشتم، اون جوون مستقیم به سمتم اومد و راهش رو کج نکرد، وقتی
فهمیدم قصد ترسوندنم رو نداره و واقعاً میخواد من رو زیر بگیره جستی زدم و خودم رو اون
طرفتر پرت کردم ولی دقیقاً یک ثانیه دیر کردم و گوشهای ماشین به پام خورد و افتادم رو
زمین.
و اگه یک ثانیه دیرتر پریده بودم مطمئنم آسیب خیلی جدی میدیدم، گاهی وقتها ثانیهها چهقدر
با ارزش میشن.
درد بدی داشتم ولی مطمئن بودم که اون آسیب جدی نیست؛ هزاران فکر به سرم اومد که اون
کیه و چرا میخواست من رو زیر بگیره؟
یکهو در ماشین باز شد و جواب همهی سوالام رو گرفتم؛ مهرداد رو دیدم که با لبخند فاتحانهای
از ماشین پیاده شد، با دیدنش دلم هوری ریخت پایین، حس کردم یکهو تمام ترسهای دنیا به دلم
نشست، اومد و بالا سرم وایستاد؛ زود خودمو جمع و جور کردم؛ با اینکه پام درد داشت، اما
سعی کردم به درد پام غلبه کنم و وایستم؛ البته باید بگم بیشتر از اینکه درد داشته باشم ترسیده
بودم.
با اینکه میدونستم از قصد این کار رو کرده اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- رانندگیت اصلاً خوب نیست!
مهرداد با خونسردی اعصاب خرد کنی گفت:
- اتفاقی بود.
ولی من حاضر بودم قسم بخورم که هیچ اتفاقی تو کار نبوده؛ تو نگاهش چیزی بود که مطمئن
شدم این کار رو از عمد کرده، اما واقعاً چرا؟ دلیلش برای این کار چی بود؟ با اینکه سرعتش

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

زیاد نبود اما اون واقعاً به سمتم اومده بود که من رو زیر بگیره و اگه من سر جام بیحرکت
وایستاده بودم الآن یک آسیب جدی میدیدم.
بهتر دیدم که هرچه زودتر از اونجا برم، بنابراین گفتم:
- ببخشید من باید برم.
با لحن گستاخانهای گفت: چرا باید بری؟!
اخم کردم و گفتم: به خودم مربوطه!
دوباره با همون لحن گفت: نکنه با کسی قرار داری؟
من هم اخمم رو باز نکردم و گفتم: اون دیگه به شما مربوط نیست.
بعد نگاهم رو ازش جدا کردم و خواستم برم که دقیقاً جلو روم وایستاد تا راهم رو ببنده و بعد
گفت:
- نکنه با زن من قرار داری؟
یک لحظه گیج شدم، نفهمیدم چی شده و اون از کجا میدونه، با تعجب نگاهش کردم؛ مهرداد
یک سیگار از جیبش بیرون آورد و گوشهی لبش گذاشت و گفت:
- تعجب نکن، من بودم که باهات قرار گذاشتم.
بعد فندکش رو از جیبش بیرون آورد و سیگارش رو روشن کرد.
اون لحظه بود که فهمیدم چقدر گیج هستم، چرا زودتر نفهمیدم، بودن مهرداد اینجا تو پارک،
اون هم تو این ساعت نباید اتفاقی باشه.
اون رو نگاه کردم که با خونسردی به سیگارش پک میزد، گفتم:
- اگه باز اومدی اصرار کنی که برگردم و باهات ازدواج کنم باید بدونی که...
وسط حرفم پرید و گفت:
- اشتباه نکن، دیگه حتی اگه جواهر هم بشی نمیخوامت.
پوزخندی زدم و گفتم:
- کلاغ وقتی قهر میکنه هزار تا گردو به نفع باغبونه؛ اصلاً نباش تو!
تعجب کرد، انتظار این حرف رو ازم نداشت، از بس مامانش همه جور حرفی بارمون کرده بود
و ما سکوت کرده بودیم، تحمل حاضر جوابی رو ازم نداشت؛ دوباره یک پک به سیگار زد و
همونطور که حرف میزد دود از دهن و بینیاش خارج شد.
- بلبل زبون شدی انگار، زبوندرازی میکنی!
سعی کردن نترسم و گفتم:
- آره، چون مامانت یادم داد سکوت در برابر کسی که معنی احترام رو نمیفهمه اشتباهه.
سیگارش رو که هنوز تمام نشده بود به زمین انداخت و با پا خاموش کرد و بعد یک قدم به سمتم
برداشت، دلم لرزید.

فکر کردی کی هستی و چی داری؟ به چیت مینازی؟ منم که اومدم سمتت احمق بودم، ببینم
بعد از من کدوم خری میاد و تو رو میگیره؟
واقعاً دیگه تحمل اینهمه بیاحترامی رو نداشتم؛ حرفی زدم که برام بد تمام شد:
- باز خوبه که یک خر من رو میخواد، تو رو که سیفونم پس میزنه.
این رو که گفتم دستش رو بالا برد و یک سیلی محکم تو گوشم زد، انقدر محکم که صورتم
بیحس شد و گوشم صدای زنگ داد.
یک لحظه گیج شدم انتظار این رو نداشتم، همونطور که گریه میکردم داد زدم:
- چته مردک وحشی، باز که زنجیر پاره کردی؛ چرا یکی افسار تو و ننهات رو نمیبنده تا...
نذاشت حرفم تمام شه دستهاش رو دور گردنم حلقه زد و تا جایی که میتونست فشار داد؛ من
دست و پا میزدم اما نمیتونستم خودم رو از دستش ازاد کنم؛ قیافهی مهرداد شبیه شیطان شده
بود.
خون تو صورتم جمع شده بود، حس میکردم چشمهام داره از حدقه در میاد، هرچی دست و پا
میزدم نمیتونستم خودم رو ازاد کنم، هرچی تلاش میکردم نمیتونستم دست مهرداد رو جدا
کنم، ناخنهام رو رو دستش میکشیدم و خراشهای عمیق میدادم ولی فایده نداشت؛ اون
نمیخواست ولم کنه.
دیگه مطمئن شدم که قراره بمیرم اما یکهو یک نفر از پشت سر محکم زد رو شونهی مهرداد و
گفت:

داری چیکار میکنی مردک؟
دست مهرداد شل شد و به سمت صدا برگشت، یک جوون بلند قد بود با صورت گندمی و ریشو.
جوون جلوتر اومد و دست مهردادو با عصبانیت ازم جدا کرد وگفت:
- زورت به یک دختر رسیده؟!
من به سرفه افتاده بودم و جوری سرفه میکردم که انگار دل و جیگرم هم قرار بود بالا بیاد.
مهرداد با عصبانیت گفت:
- به تو مربوط نیست برو رد کارت!
اون جوون دستهاش رو به کمرش زد و با اخم گفت:
- اتفاقاً خیلی هم مربوطه.
مهرداد یک قدم به طرفش برداشت و گفت:
- قوقولی قوقو برات زوده جوجه، برو خروسکت رو عمل کن!
اون مرد جوون استینهاش رو بالا زد و گفت:
- جیگرش رو داری بیا تا نشونت بدم.
مهرداد واقعاً میخواست با اون جوون دست به یقه شه ولی دید نگهبان پارک از دور داره به
این سمت میاد تا ببینه چه خبره؟

اخمی کرد و بعد به سمت من برگشت، من که ترسیده بودم یک قدم به عقب برداشتم، هنوز نفس
کشیدن برام سخت بود و سرفه میکردم.
آروم گفت: از قدیم گفتن به زیباییت نناز که به تبی بنده...
بعد دستش رو جلو آورد تا روی صورتم بکشه، صورتم رو عقب بردم، ادامه داد:
- این صورتی که بهش مینازی شاید تا همیشه برات موندگار نباشه؛ اگه یک روز یکی رو
دیدی که داره به سمتت میاد و صورتش رو پوشونده و یک پارچ پلاستیکی دستشه تا جایی
که در توانت هست بدو و فرار کن، چون من بهخاطر حرفهایی که درموردم پخش کردی
خیلی ازت دل چرکینم.
بهخاطر بودن اون جوون و نگهبان پارک یک خرده ترسم کمتر شده بود، سعی کردم خودم رو
محکم نشون بدم و گفتم:
- اگه یک بار دیگه بخوای مزاحمم بشی به پویا میگم بیاد حسابت رو برسه!
مهرداد پوزخندی زد و گفت:
- دعوای من و داداشت باید دیدنی باشه؛ خودت هم باهاش بیا. تو اون دعوا آخرش یکیمون
کشته میشیم و مطمئن باش اونی که میمیره من نیستم.
با حرفهاش بند- بند تنم لرزید، فکرش هم دیوونه کننده بود.
و بعد سریع سوار ماشینش شد و یک تیک اف زد و با سرعت دور شد.
ا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792