2821
2789

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

هرچی صفا و یکرنگی بود توی زمان ما بود البته بودن ادمای دورو ولی نه اینقدر زیاد، الان میفهمیم ک اون م ...

تعطیلات میرفتیم روستا تو جوی اب غطه میخوردیم نمیدونم درست نوشتم یا نه..

يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ
من برای پسر ۲۱ ساله ام دنبال ..... می‌گردم

منم واسه پسر ۲۱ سالم هنوز میوه پوست میگیرم و اتاقشو جمع و جور میکنم

نکن خواهر من... واسه پسرت زوده ازدواج کنه 

زندگی مسئولیت سختیه 

چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...
آخی سنش کمه که البته داداش خودم ۲۲ ازدواج کرد ولی خب ازدواجی بود. پسرخاله هامم ۱۸ سالگی

اخه وقتی سنشون می‌ره بالا سخت تن به ازدواج می‌دن 

تازگیا از زیر زبونش کشیدم 

خداروشکر  میشه راز موفقیتت بگی به من

نمیدونم والا ازنظر ظاهر ک ژنتیکیه ولی حال روحیم خودم حس میکنم چون از همون بچگی اجتماعی بودم و دوستذو رفیق زیاد داشتم تا وارد راهنمایی و دبیرستات و دانشگاه شدم هم ادامه داشت خیلی اهل خوش گذرونی بودم چیزی ک بقیه خواهرام نبودن و اصلا حوصله رفیق بازی رو نداشتن، من هنوزم با دوستای زمان دبستان و دبیرستان دانشگاه رفت و‌اومد خیلی زیاد دارم و حتی همه مسافراتام با اوناس واقعا حالم کنارشون خیلی خوبه، خودمم کارای هنری میکنم و اموزش میدم هنر دل ادمو جوان نگه میدارع

منم همش نگران از دست دادن مامانم هستم الانم کلی غصه خوردم چرا چند روزه همش داره درباره قبرش که کجا خ ...

ای بابا همه ما ترس از دست دادن عزیزانمون داریم🥺

خدا ایشالا مامانت برات نگه دارع

اخه وقتی سنشون می‌ره بالا سخت تن به ازدواج می‌دن  تازگیا از زیر زبونش کشیدم

عزیزم❤

الهی خوشبخت بشه

به نقل از آیت الله العظمی اراکی: زمانی در ایران هر جا آتش روشن میکردند مردم برای بردن زغال گداخته و روشن کردن کرسی، تنور یا منقل به آنجا میرفتند در ماه خداییِ محرم، در نزدیکی خانه یک زن بدکاره، هیئتی به پا شده بود. زن هم برای بردن آتش به محل رفت و سوال کرد زیر دیگتان روشن است؟ آتش میخواهم.  گفتند بله برو بردار. زن سمت دیگ رفت، و دید آتش خاموش شده خم شد و به هیزمها فوت کرد. مقداری از خاکستر به چشمش پاشید اما ادامه داد تا جایی که هیزمها دوباره روشن شدند. همان اندازه که میخواست برداشت و رفت.اما...همان شب خوابی دید . او دید چند نفر به گردن،دستهاو پاهایش غل و زنجیر بسته و میبرند تا عذابش کنند و هرچه فریاد میزد شما را به خدا ولم کنید کسی گوش نمیداد . زن،بانویی دید که از دور به آنها نزدیک میشد. مأمورهای عذاب با دیدن بانو زنجیرها را رها کردند. بانوی بزرگوار ایستادند و فرمودند چرا میبردیش. گفتند چون بدکاره و فاسد است . بانو گفت نههه... او نگذاشت آش نذری مجلس حسینم خراب شود ... دیگ را روشن نگهداشت. او بخاطر حسینم چشمهایش اذیت شد بخاطر حسین من رهایش کنید ....زن با ترس بسیاری وحشت زده از خواب بیدار شد و مدام با گریه و زاری از حضرت مادر، زهرای اطهر علیهاالسلام، کمک میخواست تا یاریش کند برای پاکدامنی.او همان زن انگشت نمای شهر، توبه کرد و با یاری حضرت زنی مومنه شد تا جایی که هر زمان و هر کجا روضه ای برای حضرت ارباب به پا میشد دنبالش میرفتند و او را دعوت میکردند.  و با اولین جمله روضه خوان " السلام علیک یا ابا عبدالله" زن به شدت گریه میکرد و شیون جانسوزش بلند میشد  جون و زندگیم فدات یا حضرت حسین علیه السلام که در ❤ خدایی و رضای تو رضای پروردگارمه   تو بحث کردن دانش و ادب مهمه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792