خودکارو توی دستش چرخوند و جمله ی اخرو اضافه کرد:
و در نهایت دلم برات تنگ شده.. مثل همه ی شب های دیگه.
با لبخندی از رضایت به نوشتش خیره شد..
کاغذو با دقت تا کرد و توی پاکت گذاشت.
روی پاکتش عکس یه شکلک خندون با یه لبخند عجیب کشید.
از روی صندلی بلند شد و پاکت و توی سطل آشغال انداخت..
مثل همه ی شب های دیگه ای که این کارو میکرد؛))