سامانتا تا زمانی که مایکل را ملاقات نکرده بود، هرگز واقعاً احساس زنده بودن نمی کرد. مایکل از آن دسته افرادی بود که می توانست او را بخنداند تا زمانی که گریه کند و او را به چالش بکشد تا بهترین نسخه از خودش باشد. از همان لحظه ای که آنها ملاقات کردند، آتشی بین آنها بوجود آمد که هیچ کدام نمی توانستند از آن چشم پوشی کنند.
همانطور که آنها عمیق تر عاشق شدند، سامانتا بیشتر و بیشتر به اشتیاق مایکل برای زندگی گرایش پیدا میکرد. مایکل دنیایی پر از ماجراجویی و هیجان را به او نشان میداد و او احساس میکرد که روحش در حالی که همه چیز را با او تجربه میکند بیدار شدهاست.
سال ها گذشت و عشق آنها قوی تر شد. آنها با یکدیگر با چالشها و سختیهایی روبهرو میشدند، اما از طریق همه آنها در مییافتند که قرار است با یکدیگر بمانند. وقتی در چشمان همدیگر نگاه کردند، آتشی را دیدند که مدتها پیش شعله ور شده بود و همچنان روشن می سوخت.
برای سامانتا، مایکل عشقی بود که روح او را بیدار میکرد و باعث شد به چیزهای بیشتری برسد و او می دانست که مهم نیست آینده چه خواهد شد، سامانتا همیشه سپاسگزار هدیه عشق او خواهد بود.