من ۲۰ سال زندگی کردم هیچی نداشتیم چهارتا بچه دارم که اولی پسره ۲۰ سالشه دومی دختره ۱۶ سالشه سومی کلاس چهارمه اخری ۳ سالشه اخرین بچه رو داشتم به دنیا میاوردم که خیانت کرد رفتم با زنه گرفتمش بعداشم بهم گفت اشتباه کرده بخشیدمش بازم تکرار کرد منم برای میتونم بگم ۸ مین بار رفتم برگشتم درست نشد بازم رفت پیش اون زنه بچه هامو نمیزاره ببینم داره کاری میکنه که بخاطره بچه ها اون زنه رو قبول کنم برم بچه هارو من نگه دارم اونم با زنه بره بچه ها قبول کنید که نتونستم از اتش جهنم سخت بود منم دارم فکر میکنم که اون تو فکره خودش میگه این بچه هاشو نبینه برمیگرده میاد منم میخوام با رویای بزرگ شدن بچه هام زندگی کنم پیشرفت کنم تا اون چشش دراد ولی خیلی دوران سختیه خیلی ناراحتی دارم میکشم احتیاج به همدردی دارم مادرمم بعده یک هفته طلاقم فوت کرد