شوهرم چند روز پیش سر این که گفتم همش دنبال مامانتی و من برات مهم نیستم باهام دعوا کرد و بهم گفت دیوونه و گفت برو خونه مامانت تا حالت خوب شه و... حالا من امروز اومدم سر بزنم از صبح اصلا زنگ نزد الانم زنگ زد حال بچه رو پرسید و گفت خوش به حالت شام چلو گوشت میخوری من تخم مرغ میخورم گفتم برو خونه مامانت گفت نمیرم حالا دلم براش میسوزه چقد من خنگم اخه
نه بابا ازین کارا نمیکنه. من بیچاره جاییو ندارم برم عملا داشت بیرونم میکرد اینجا هم با بچم راحت نیستم پله داره یکسره حواسم باید بهش باشه گفتم یه مدت بمونم تنها بمونه بلکه آدم شه قدرمو بدونه ولی نمیتونم بمونم