من یه عمه داشتم همش میرفتم دیدنش اصلا بچه هاش دوسش نداشتن خارج رفته بودن من همش میرفتم دماوند خونش از توی صندوقچه اش روسری های خوشگل قیمتی بهم میداد وقتی مریض شد واسش پرستار گرفتم خودم همش اونجا بودم دعا میکرد واسم همش عیسی مسیح رو قسم میدا د یه گردنی داشت همش سکه بهم داد وقتی فوت کرد یه زمین توی دماوند داشت توش باغه تو وصیتنامه اش کرد بنام من همه انگشت بدهم ماندند😐