اجازه نداشتم سیبیلم رو بردارم همه مسخرم میکردن.حتینتونستم یبار تنهایی برم مغازه یه کادوی روز مادر بخرم.یه لاک نمیتونستم بزنم یه کرم ضد آفتاب حتی.یکبار نشد برم خونه دوستام .کتابخونه یا کانون شهرمون.به جز کتونی و کفش اسپرت هیچی نمیتونستم بپوشم.بزور چادری بودم اما حتی زیر چادر هم نمیتونستم یه مانتو رنگ قرمز بپوشم.حرف میزدم میگفتن چرا صدات رو نازک میکنی.من اصلا نمیفهمدم یعنی چی صدام رو نازک میکنم منم مثل همیشه دارم عادی حرف میزنم دیگه.حتی نشد یبار از ته دل با صدای بلند بخندم.انقدر زیاده ک بخوام بگم یه کتاب میشه.
بیخیال باش .بگذر از این روزا.منم خیلی خودخوری میکردم نمیدونی چندین جلسه روانکاوی داشتم تا تونستم اون روزا رو ازقلبم پاک کنم و باهاش کنار بیام