سلام 🥰
امروز تولد آبجیم بودومنم یه شهر دیگه هستم پدرم خانواده رو برده برد باغ رستوران و جشن تولد مفصل گرفته بودن ...منم تازه داشتم به این فکر میکردم که به اندازه مادرم که روزه میگیره شام بپزم و بفرستم شهرمون چون مادرم تنها روزه میگیره حوصله اش نمیکشه برا خودش سحری درست کنه...خیلیم حسرت خوردم امشب پیش شون نیستم چون بشدت شکمو هستم 😅
الان دیدم سرپرست خوابگاه صدام زد وقتی رفتم بیرون دیدم خانواده ام کیک رو برداشتن به علاوه شام برای من اومده بودن شهرمن 🥺
قلبم اکلیلی شد هیچ عشقی مثل عشق اعضای یک خانواده نیست 💚
خواستم حال خوبم رو باهاتون تقسیم کنم ✨😍
اگه عکس بیاد میفرستم 🌱