من بهت دقیقا برعکسشو میگم. تو خلوت بمون و خوب فکرکن تو گذشته ها برو و دقیق به یادت بیار
ببین چرا اون اتفاق اذیتت کرد؟ هی بپرس چرا تا به اصل موضوع ناراحتیت برسی. اونوک پیدا کنی میشه کلیدت برای درمان . مثلا تو بچگی فلانی بهم گفت خنگ خب من چرا عصبانی شدم؟ چون خنگ بده. چرا خنگ بده؟ چون مامان گفته خنگا بی استفادن، چرا از بی استفاده بودن بدم میاد؟ چون اینجوری کسی دوسم نداره. چرا از اینکه کسی دوسم نداره بدم میاد؟ چون میترسم تنها بمونم حالا چرا میترسم تنها بمونم؟ چون فکرمیکنم خودم تنها نمیتونم تز پس خودم بربیام... اینجا رسیدیم ب اینکه من خودمو باور ندارم و میخوام بقیه رو راضی نگهدارم تا کنارم بمونن پس نباید خنگ و بی استفاده و... خطاب بشم
ببین این مسیری ک نوشتم همینجوری بود برای خودم نیست و جواب هاشم ثابت نیستن تو باید جوابیو بنویسی که تو ذهنت میاد و اون جوابی که داره احساستو تحریک میکنه رو بنویس و دوباره بپرس چرا؟
ممکنه یه وقت واسه یکی از این سوالا چندتا جواب داشته باشی خب اوناروهم جدا جدا باز ریز کن و ادامه بده
حوصله داشته باش خوب فکرکن به سوالا شاید حتی چیزی به ذهنت نیاد ول کنی بری دوساعت بعد برگردی ممکنه وسطش گریه کنی . هرجور هست ادامه بده حتی اگر چندروز فقط یه اتفاق طول کشید بازم ولش نکن و ادامه بده
اون کلید همه ی اتفاقا رو جدا و واضح تو یه برگه ی دیگه بنویس درنهایت مثلا بعد یکماه میبینی ۷،۸ تا کلید کنارهم داری ممکنه چندتاشم مثل هم باشه مثلا بخاطر اینکه خودتو دوس نداری چندین اتفتق مختلف ناراحتت کرده باشه
تاوقتی ب اونجا رسیدی انجام بدی بعد بیا تا مراحل بعدو بگم بهت