2777
2789
عنوان

داستان کوتاه

84 بازدید | 6 پست

ليوانی چای ريخته بودم و منتظر بودم خنک شود.ناگهان نگاهم به مورچه ای افتاد كه روی لبه ی ليوان دور ميزد.نظرم را به خودش جلب كرد.دقايقی به آن خيره ماندم و نكته ی جالب اينجا بود كه اين مورچه ی زبان بسته ده ها بار دايره ی كوچك لبه ی ليوان را دور زد.

هر از گاهی می ايستاد و دو طرفش را نگاه مي كرد. يك طرفش چای جوشان و طرفی ديگر ارتفاع.از هر دو مي ترسيد به همين خاطر همان دايره را مدام دور ميزد.

او قابليت های خود را نمی شناخت.نمی دانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد،به همين خاطر در جا میزد.مسيری طولانی و بی پايان را طی ميكرد ولی همانجايی بود كه بود.

یاد بيتي از شعری افتادم كه می گفت " سالها ره می رويم و در مسير،همچنان در منزل اول اسير"

ما انسان ها نيز اگر قابليت های خود را می شناختيم و آن را باور می كرديم هيچ گاه دور خود نمی چرخيديم.هيچ گاه درجا نمی زدیم !

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   fwtimzare  |  10 ساعت پیش
توسط   حمیدم355h  |  10 ساعت پیش