ليوانی چای ريخته بودم و منتظر بودم خنک شود.ناگهان نگاهم به مورچه ای افتاد كه روی لبه ی ليوان دور ميزد.نظرم را به خودش جلب كرد.دقايقی به آن خيره ماندم و نكته ی جالب اينجا بود كه اين مورچه ی زبان بسته ده ها بار دايره ی كوچك لبه ی ليوان را دور زد.
هر از گاهی می ايستاد و دو طرفش را نگاه مي كرد. يك طرفش چای جوشان و طرفی ديگر ارتفاع.از هر دو مي ترسيد به همين خاطر همان دايره را مدام دور ميزد.
او قابليت های خود را نمی شناخت.نمی دانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد،به همين خاطر در جا میزد.مسيری طولانی و بی پايان را طی ميكرد ولی همانجايی بود كه بود.
یاد بيتي از شعری افتادم كه می گفت " سالها ره می رويم و در مسير،همچنان در منزل اول اسير"
ما انسان ها نيز اگر قابليت های خود را می شناختيم و آن را باور می كرديم هيچ گاه دور خود نمی چرخيديم.هيچ گاه درجا نمی زدیم !