مادر دوستمو دیدم اومد گفت چرا انقدر لاغر شدی و اینا گفتم نه بابا خاله من چند وقته بخاطر دارو هایی که مصرف میکنم احساس میکنم چاق هم شدم همونجا یه حرفی بهم زد که تمام بدنم آتیش گرفت اومدم خونه انقدر گریه کردم از ته دلم حتی الانم یادم میاد بغض میکنم دو روز بعد رفتم سمت مشهد تمام شب تو اتوبوس گریه کردم
به حرم که رسیدم دم درش که باید چادر سرت کنی انقد گریه کردم انقدر بخاطر حرف اون زن دلم شکسته بود آخه چرا یکی که من اصلا کاری باهاش ندارم اینطوری دلمو بشکنه