موقعی ک بچه تر بودم داداشم خیلی شیطون بود ، برعکس من اروم بودم و همیشه خراب کاریا اونو ماس مالی میکردم ، یشب مهمون داشتیم ، مهمونامون حدود شش هفتا بچه داشتن ، همجا هم شلوغ بود ، بیچاره باباشون نمیتوست دسشویی بره چون معلوم بود شکمش پره ، داداش منم کوچیک بود هی میرفت با سیخ کباب این بیچاره رو سیخونک میکرد😂 ، اونم میخندید منم ک میرفتم جداش کنم میگفت دخترم ولش کن بزار هرکاری میخاد بکنه ، اونم میگرفت اینو میچلوند ، اونم میگفت پسرم نکن باد داره توش ، اینم ول کن نبود ، نهایتش داداشمو ورداشت برد تو حیاط ک راحت باشه اونم اونجا فاز جومونگ ورداشت🤣🤣 یکی زد به شکمش این بیچاره هم یکم شل شد😮💨 ولی فقط منو خودش فهمیدیم ، اقا من میخواستم نخندم جلو خودمو بگیرم ولی فوران کرد صدا خوووک توی گل مونده رو دادم😣 ، کل کسایی ک تو خونه بودن برگشتن سمت صدا من ، دوباره من از صدا خندم بیشتر خندم گرفت ، اون بیچاره هم فک کرد دارم ب اون میخندم 😮💨😂، با خجالت رفتن کلا ، چقدر خنده بی موقع بود ، ولی اونم راحت شد فک کنم از اول خیابون شروع کرده ول دادن تا اخر خیابون😂