2777
2789
عنوان

خاطره سمی

68 بازدید | 0 پست

موقعی ک بچه تر بودم داداشم خیلی شیطون بود ، برعکس من اروم بودم و همیشه خراب کاریا اونو ماس مالی میکردم ، یشب مهمون داشتیم ، مهمونامون حدود شش هفتا بچه داشتن ، همجا هم شلوغ بود ، بیچاره باباشون نمیتوست دسشویی بره چون معلوم بود شکمش پره ، داداش منم کوچیک بود هی میرفت با سیخ کباب این بیچاره رو سیخونک میکرد😂 ، اونم میخندید منم ک میرفتم جداش کنم میگفت دخترم ولش کن بزار هرکاری میخاد بکنه ، اونم میگرفت اینو میچلوند ، اونم میگفت پسرم نکن باد داره توش ، اینم ول کن نبود ، نهایتش داداشمو ورداشت برد تو حیاط ک راحت باشه اونم اونجا فاز جومونگ ورداشت🤣🤣 یکی زد به شکمش این بیچاره هم یکم شل شد😮‍💨 ولی فقط منو خودش فهمیدیم ، اقا من میخواستم نخندم جلو خودمو بگیرم ولی فوران کرد صدا خوووک توی گل مونده رو دادم😣 ، کل کسایی ک تو خونه بودن برگشتن سمت صدا من ، دوباره من از صدا خندم بیشتر خندم گرفت ، اون بیچاره هم فک کرد دارم ب اون میخندم 😮‍💨😂، با خجالت رفتن کلا ، چقدر خنده بی موقع بود ، ولی اونم راحت شد فک کنم از اول خیابون شروع کرده ول دادن تا اخر خیابون😂

نه تو مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی،به حباب نگران لب یک رود قسم،و به آن لحظه شادی که گذشت غصه نیز می گذرد،آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108