یه روز با شوهرم ازخرید اومدیم خونه من زودتر اومدم بالا جا پارک تو کوچه نبود همسر رفت ماشین رو پارک کنه رفتم تو اشپزخونه مشغول خریدا شدم به نظر شوهرم اومد بالا مستقیم ندیدم من شروع کردم به حرف زدن وکار کردن اونم رفت تو اتاق ازگوشه چشم سایشو میدیدم داشت شلوارش وعوض میکرد واصلا حرف نمیزد اومدم تو اتاق تلویزیون رو روشن کنم زنگ ایفون خورد دیدم شوهرم پایینه قلبم ریخت تو اتاقو دیدم هیچ کس نبود نمیدونم چی بود من مستقیم ندیدمش غیب شده بود شوهرم اومد بالا براش تعریف کردم قسم میخوردم یکیو دیدم عین خودش بود من داشتم باهاش حرف میزدم گریه میکردم از اونجا رفتیم خونه رو تخلیه کردیم (این خاطره یکی از دوستام بود از زبان خودش)