ببین اول که مامان و دو تا لز خواهرای همسرم اومدن منو دیدن بعد گفتن یه تاریخ بزارین ما بیایم خاستگاری بابام قاطعانه گفت نه مامانمم میگفت نه بزار کیسای بهتر میاد سنت کمه و این حرفا حتی عمه هامم دخالت میکردن بابامو پر میکردن ک بگه نه
من یه عمو دارم خیلی پایه و خوبه ب اون گفتم موضوعو گف هرکار باشه براتون میکنم بعد عموم با بابام حرف زد ک راضی بشه بره تحقیق کنه راجع به همسرم تحقیق کرد یه از خدا بی خبر چرت و پرت گفته بود درباره همسرم بابامم که از خدا خواسته دوبارع گفت نه ولی همسرم اومد با بابام صحبت کرد با بابابزرگم صحبت کرد و عمومم این وسط کمک کرد و خودمم خیلی با خانوادم جنگیدم