حدود۳سال پیش مادرشوهرم گرفتار سرطان شد....وحدود۱۰ ماه واقعا حالش خوب نبودولی همش یک هفته هم نشد ک ایزی لایفش کردیم.....تا مثه همچین شبایی واقعا حالش بد شد ....من طبقه بالای مادرشوهرممم.....شبا تاصبح ناله میکرد وصدام میزد منو واکثرا کسایی ک مردن .....میرفتم پایین میگفتم من اینجام چیزی میخوای ولی زبونش سنگین بود نمیتونست حرف بزنه.....با اشاره میگفت ن .....ولی همین ک دوباره میرفتم بالا از سر شروع میکرد حدود یک هفته اینطوربود تا شب نوزدهم شیفت خواهر شوهرم بود باید تاصبح میموند ولی گفت برم ی سر خونمون وبیام.....اون رفت و شوهرمم اومد بالا من باپسرم رفتم پایین ....پدرشوهرم میخواست غذاش بده ولی دیگ نمیتونست ببلعه....گفتم ندش گناه داره نمیتونه.....ولی اصرارداشت گفت گناه داره.....گفتم نکن من آبش میدم من آبش دادم....گفتم پوشکشم عوض میکنم گناه داره ...پدشوهرم گفت باشه....همین ک اومدم پوشکشو عوض کنم گفت تکونش نده داره جون میده😭😭😭😭😭باپدرشوهرم روب قبلش کردیم ومن چشماشو بستم .......همش همچین شبایی یادش میافتم .....دلم میگیره......
ما چندسال باهم بودیم خوب تفاوت سنیمون خیلی بود و مطمئنن اختلاف سلیقه داشتیم خدابیامرزدش بازبونش وکاراش خیلی اذیتم کرد ولی مرتب توهر بحثی باشوهرم یاد کارای مادرشوهرم میافتم ولی بعد پشیمون میشم میگم گناه داره درکل زن خوبی بود.....ای کاش اینقدر دلم بزرگ بود ک میبخشیدمش وهیچوقت اون موقعا یادم نمیومد😔😔😔