خودم یکیش دوم دبیرستان بودم
عشق ادبیات بودم،و استعداد بی نهایت توش داشتم
انشای نماز شرکت کردم
و مقام دوم اوردم
امتحان دی بود سر جلسه بودم تازه نشسته بودیم ک امتحان بدیم بهم معاون پرورشی گف دوم شدی
و بهترین لحظه عمرم بود
اومدم خونه به مادری ک عمری سرکوفت میزد ک چرا عرضه هی۰ی حتی درس خوندن رو نداری گفتم دوم شدم
😶گفت چیکار کنم و باهام دعوا کرد
جوری ک گریه کردم
الان یهو یادم اومد اعصابم ریخت بهم