بچه که بودم حدود پنج ساله اینا ... ی روز فامیل مامانم اینا اومده بودن خونمون من داشتم تو حیاط بازی میکردم تنهایی پسرش یهو اومد کنارم نشست اون موقع اون هجده بیست سالش بود ... یهو دیدم دستشو گذاشت رو بدنم و ... من خیلی ترسیدم هرچی سعی کردم پاشم برم نزاشت گفت نترس کاریت ندارم و به دست مالی ادامه داد از ترس نتونستم هیچی بگم ...از نگاه هاشم هیزی میباره
اون موضوع گذشت و من شاید کلا چندبار دیده باشمش چون خونشون جایی دیگس الآنم باید سی و خورده ای سنش باشه بعد شنیدم رفته خواستگاری دختر فلانی که چهارده سالشه
بعد چقد تعریف میکنن ازش مامانم میگه به به چقد پسر باادب و خوبیه دخترتو بده بهش/: گفتم این کودک همسری یعنی چی چرا آخه میگن نه پسر خوبیه
مامانم میگه اگه خاستگاری تو هم میومد بهش میدادم گفتم ریپ ... کی گفته اصن من شوهر میکنم که بخوام زن این مرتیکه هم شم
هوفففف هوففف
عصبی ام از دست اینا