گاهی اوقات دلم میخواد برم فقط برم یه جای دور میخوام از مردم فاصله بگیرم
نمیخوام دیگه بعضیارو ببینم
با اینکه همیشه درسم خوب بود تو تیزهوشان میخونم همیشه تحت فشار خانوادم بودم
همیشه سر چیزای چرت اذیتم کردن حتی کتکم زدن
هیچ وقت از نوجوونیم لذت نبردم
همش درس خوندم و خونه تنها موندم
لباسایی که دوست داشتم بپوشم رو نتونستم بپوشم
همیشه دوست داشتم منم با دوستام وقت بگذرونم ولی خانوادم همیشه سعی کردن منو از دوستام جدا کنن
با اینکه وضع مالیمون خوبه و مامان بابام دکترن گاهی اوقات خرج هایی که کردن برام رو کوبیدن سرم
بابام میگفت من پولی که تو ۱۰ سال درس خوندنم خرج کردم اندازه یه سال تو نبود
دوستام و هم سن و سالام رو میبینم
همشون دنبال تفریح و خوشگذرونین
هر روز موهاشون یه رنگ هر روز یه جا میرن گردش
من دو دقیقه بخوام استراحت کنم میکوبننش تو سرم پشیمونم میکنن
نیاز دارم بی دلیل بهم یکی بگه دوستت دارم
انقدر که کم محبتی دیدم
هیچ کسو ندارم باهاش حرف بزنم
تک فرزندم
هیچ کس منو درک نمیکنه
گاهی اوقات دلم میخواد تموم بشه زندگیم ولی هیچوقت نتونستم