گیلدا بود
دختر خنده رو
خوشگل من
دختر خنده روی من
علاقم به این اسم از روزی شروع شد که
رفتم یه شهر غریب مدرسه،،، هیچکس تحویلم نمیگرفت
یه دختره قد بلند و لاغر با موهای طلایی و چشای روشن
و یه صدایی مثل مجری های تلویزیون، اومد کنارم گفت اسمت
چیه ؟؟؟
گفتم مائده
گفت منم گیلدا ام
اسمش مثل چهرش و اخلاقش به دلم نشست
اسمش رو خیلی دوس داشتم
8 سالم بود و بعد از اون روز اسم همه عروسکهام
گیلدا شد
بزرگتر شدیم...
دوم دبیرستان
ی روز با ابروهای برداشته و یه جعبه شیرینی اومد
مدرسه
ما سر صف بودیم و منتظر شروع برنامه ها
از دم در که وارد شد دست تکون داد
ما هم با خوشحالی دست تکون دادیم
اومد جلو بغلش کردیم تبریک گفتیم
شوخی های دخترونه و...
دو ماه گذشت.
گیلدا عاشق ورزش بود
والیبالش حرف نداشت
امکان نداشت روزهای دوشنبه که ورزش داشتیم
غایب باشه
اما یه روز ممکن شد...
روز دوشنبه بود و ساعت 12 و گیلدا هنوز
نیومده بود
گفتیم حتما مریض شده
روز بعد رفتیم مدرسه
جلوی در سالن، یه میز گذاشته بودن با
یه ظرف خرما
روی میز یه قاب عکس بود
عکس گیلدا بود با ی روبان مشکی گوشه سمت چپ
باور نمیکردم
دیده بودم اما ترجیح میدادم ندیده بگیرم
دست و پاهام میلرزید بدنم داغ بود اشک
ناخودآگاه از چشمام میریخت
گلوم میلرزید
سر مراسم صبحگاه مدیر گفت تصادف کردن و
خودش و نامزدش فوت کردن
بعدش گفت یه فاتحه بفرستید اما من نمیتونستم
باورم نمیشد برای اون دختر باید فاتحه بفرستم
چند سال بعد خدا بهم ی گیلدا داد
عاشقش بودم آخه اولین بار بود مادر شده بودم
چند روز گذشت که خدا اون گیدا رو هم ازم گرفت
همه لبخند هام روی لبم خشک شدن
چه برنامه ها که نداشتم...
چقد شبها توی رخت خواب غلت میزدم و
به خرگوشی بستن موهاش فکر میکردم
به اولین قدم هاش...
به اولین باری که روی پاش وایمیسته...
به اولین کلماتی که میگه...
به اولین قهقهه ی شیرینش...
به اولین دندونش...
به اولین سال تولدش...!
هیچوقت نشد این اولین ها، اولین باشن...
هیچوقت اتفاق نیفتادن!
اما خدای منم بزرگه... !