سلام بچه ها من با فامیلای شوهرم یکم داستان دارم پدرش فوت شده و مادرش مهریه شد گرفته رفته با ی مرد نشستن خوردنش تموم که شده اومده سر شوهر من
کلا یاد گرفتن مفت خور باشن و از این و بکنن شکمشونو سیر کنن خیلی پرتوقع و پررو هستند به کمم قانع نیستن ی مهمونی میدی حتما باید کباب و جوجه دلستر و زیتون و هزارتا مخلفات باشه درصورتی که ما خیلی ساده ایم حتی خواهرمم که مهمونی کردم بعد عقدش باشوهرش ی قیمه ساده دادم ما هر چی کم توقع و ساده و عزت نفس داریم و دستمون تو جیب خودمونه و سعی میکنیم کمک هم باشیم فامیلا اونا پررو و پرمدعا و بی ادب و مفت خور بتونن همه پولا شوهرما میگیرن خرج فانتزیاشون بکنن داستان من زیاد دارم وقتش نیست تعریف کنم
حالا ما داشتیم هست و نیستمونو به باد میدادیم که تو پست قبلی گفتم چطوری یکمشا اومدم قطع ارتباط کردم حالا شوهرم ناراحت و ناراضیه چرا فقط با فامیلا خودت میریم و میایم
آخه عزیز من فامیلای تو من جمله خواهر و مادرت میان فقط میان غارت میکنن همه ش میخان ی چیز ببرن بکنن من خیلی احساس ناامنی دارم در ارتباط با ارتباط داشتن با فامیلا شوهرمچی کار کنم