درست میگین اما من اصلا کاری نمی کنم حرفی نمیزنم و خانوادم با حرف دلمو میشکنن
نمونش ... خواهرم گفت آره بریم بیرجند ، شهریه که داداشم رفت با خانوادش و البته ما هم پدر مادرم اونجایین . گفت میری خونشدن که هی برات شام بپزن و تو این گرونی . بهش گفتم مگه من چقدر میخورم که تو اینحور میگی . و گفتم بهش من برمم دست خالی نمیرم و جالب سالی یه بار اگه رریم پیششون و منم چون برادرزادم هست میرم دیدن اون خونشون
بعدش هم به مامانم گفتم ،گفتن از ۴ عصر برید ۱۳ به در . گفت نرید نمیخواد برید . گفتم چه خوشی ای دارم که بریم ، اخبارو بهت گفتم
و چقدر این حرفها برام سنگینه شنیدنش و دلم میگیره . مگه من چکار کردم ولی اشک ریختم مخصوصا با حرف خواهرم