خیلی کوتاه میگم من ۲۵ سالمه شوهرم ۳۸ دوتا بچه دختر و پسر دارم ۶و۲.قیافم معمولیه
اول ازدواج در حالی که حامله بودم فهمیدم اعتیاد داره بعدش آخر بارداری فهمیدم با دوست دختر سابقش صحبت میکنه که همون اول جلوشونو گرفتم و اعتمادمو از دست دادم همش فکر میکردم داره خیانت میکنه حساس شده بودم به حموم رفتنش به خودش رسیدن منو محدود کرده نه گذاشته تو این همه سال کلاسی برم گردشی با دوستان به جز خونه فامیل خودشو دوسه تا از فامیلای ماهم به زور میرم که باز سر آرایش نکردنم و اینا غر میزنه به اجبار وادارم میکنه نماز بخونم من خودم میخونم ولی اون میخواد تمام ولگردیاشو با نماز نخواندن من تاخت بزنه بخدا تنش یه کرم پودر و یه رژ و خط چشمه که همونم کوفتم میکنه نمیخواد ازش سر تر بشم همش تا ساعت ده و یازده منتظر اومدنشم صدتا کار زده که بهونه خوب داره واس دیر اومدم ما رابطمونم ماهی دودفعه شده که آقا بهونش استرس و اعتیادشه که نعوظش داغون شده الان میگین بااین اوضاع چرا دوتا بچه آوردی اولی رو که شب عروسی حامله شدم دومی هم به زور باردار م کرد.الانم میدونم خیانت نمیکنه ولی ته دلم همش استرس دارم تو این همه سال یه بارم بهم نگفته قشنگی یا فلان لباس بهت میاد یا فلان آرایش یا هر چی بااین که همه از هیکلم تعریف میکنن بادوزایمان خوب موندم ولی نسبت بهش سرد شدم هر روز از خواب پا میشم میگم جداشم ولی با دوتا بچه با حرف مردم با حال مادرم دلم نمیخواد برگردم خونه بابام اوناهم اوضاشون گفتنی نیس.من چیکار کنم به نظرتون خیلی خستم کم آوردم جوونی نکرده پیر شدم