شباهتی پس نبود بین تیشون و فرد داخل خواب من
فقط اون فرد مطمئن بودم اقا محمد نامزدشما بودند حتی
کسی بودند ک میگفت این آقا خیلی چهره ش خوب بود قبل تصادف بینی بزرگ و متورم شده بود و قد و قیافه جوان ۱۵ساله پیدا کرده بود. و پزشکی مدام بالا سرشون میومدک قد کشیده ای و اندام متوسط داشت و یه کم موهای جلوی سرشون تنک و کم بود و روپوش سفید دستش بود و پرونده اقا محمد . بعد من از زاویه ای در حال تماشا بودم ک تمام اطرافم خلا و تیره بود اما میدیدم تاریکی باعث نمیشد نبینم.
بعد اون دکتر اومد و ب چند تا پرستار یا دکتر دستور داد ک
ایشون (زبانم لال نگه داشتنش بی فایده ست تو را بخدا یگانه خانم نگران نشید فقط یه خواب )
بعد یه ساک مشکی اندازه ایشون اوردن ک بذارن داخلش و زیپش ببندن ک مثلا بی فایده ست .
یه هو آقا محمد با تمام نیرویی ک داشتن چشماش را باز میکرد و بسته میشد و پر از استرس نگرانی و انگار من میشنیدم چی میگه ن اینکه صحبت کنه درک میکردم ک مرتب میگفت نه من نمیرم داخل این ساک من دارم خوب میشم حتی شروع کرد نالیدن و گریه و اون فقط متوجه حضور من بود ک انگار یه مقدار بالاتر از تخت ایشون بودم یعنی جوری بودم ک سر آقای دکتر تو دیدم بود
آقا محمداصرار داشت ک نره داخل اون ساک و من دیدم یه پسر ۱۵ ساله شده و قد متوسط. خیلی نگران از تصمیم پزشک ک نمیتونست بهش بفهمونه ک داره برمیگرده و در حال بهبود بعد انگار من بهش القا کردم نگران نباش همه دارن دعات میکنن نامزدت میخاد بیاد پیشت نگران نباش
و نمیدونم چی شد تصمیم دکتر عوض شد و ساک برگردوندن و آقا محمد عقب عقب برگشت ب تختش
چون من میدیدم از شدت نگرانی و گریه بلند شد نشت جسمش ک کادر بیمارستان میخاستن بذارن تو ساک میدیدم اون آماده میکردن اما خود آقامحمد نگران نشست پایین تخت و استرس و نگرانی و ناله و گریه من ایشون ب شکل جوان ۱۵ ساله میدیدم اما اون جسمشون ک رو تخت بود زیاد دقت نمیکردم انگار اهمیتی برام نداشت
و اینکه من اجازه نزدیک شدن بهش نداشتم همون جا ک در حال تماشا بودم استپ کرده بودم و یه خانم با قد ۱۶۵ و اندام تو پر مثلا ۷۵ کیلویی کنار من بود ک من اجازه دیدن ایشونم نداشتم این خانم خیلی امیدوار تمام اون لحظات نگاه میکرد و ب من دلداری میداد و چندبارگفت ایشون این شکل نبود ک خیلی چهره ش قشنگ بوده و خیلی صحنه های ریز ریز دیگه ک از حوصله شما خارج بگم
اما آقا محمد ک منو میدیدند و من ارتباط روحی داشت و منو میدید بعد از تغیر تصمیم پزشک عقب عقب رفت سمت تخت و من انگار خیالم راحت شد ک نگذاشتنش داخل اون ساک سیاه و برگشت تو حال خودش اما همچنان نگران بود
یگانه خانم تو را ب خدا قسم از من ناراحت نشید دلتون نشکنه یه وقت .
اینم بگم من چند روز پیش ۵ تا صلوات فرستاده بودم برای سلامتی آقا محمد و راستیاتش نمیرسم سایت بیام بخاطر
پسرم ک متاسفانه اوتیسم و خیلی زندگیمون سخت میگذره
برای پسرم دعا کن
❤❤❤