راستی تاحالا شده تو خوابگیر بیفتین؟ینی سعی کنین بیدار شینولی نتونین؟خواب دیدم پیش عمم نشستم توی اتاق دربسته بود من دم در بودم بعد موجوداتی که نمیدیدمشون اذیتم میکردن مثل برق رد میشدن از جلو چشام بعدش میدونستم خوابم گفتم فقط ی خوابه بیدار شو سعیکردم بیدار شم بعدش بیدار شدم دیدم عمم اومده خونمون تو پذیرایی کنارم خوابیده بلند شدم نشستم بیدارش کردم بعدش ی لحظه فکر کردم با خودم گفتم عمم کی اومده من ندیدم یادمه شب بود بالا خوابیدم کی ظهر شد واومدمپایین بعدش فهمیدم خوابم شروع کردم جیغ زدن گرفتمتکونش دادم گفتم منو بیدار کننن نعره میزدم یکی منو بیدار کنه اونم حرف نمیزد اونقدر داد زدم تا بالاخره بیدار شدم چندباری اینجوری شدم انگار یچیزی میخوادگولم بزنه فکر کنم بیدار شدم الان یکیمیاد میگه برو روانشناس،روانشناسا خودشونو دوا درمون کنن هنر کردن هیچی سرشون نمیشه فقط برای مشکلات سطحی خوبن منم مشکل عقلی ای ندارم والا
بچه عجیب ترین موجود دنیاست...می اید،مادرت میکند،عاشقت میکند،رنجی ابدی را دروجودت میکارد،تا اخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد وتمام...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست، وقتی مادر میشوی رنجی ابدی سراغت می اید، رنجی نشات گرفته از عشق..،مادر که میشوی میخواهی جهان را برای فرزندت ارام کنی،میخواهی بهترین هارا از ان او کنی،وقتی می خزد،چهاردست وپامیرود،راه میرود ومیدود،توفقط تماشایش میکنی وقلبت برایش تند میتپد..❤از دردش نفست میگیرد روحت از بیماری اش زخم میشود،مادر که میشوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود،مادر که میشوی کس دیگری میشوی کسی که وجودش پر از عشق وجنون ودیوانگی ست