دو سه ماه پیش بودخواب دیدم با دختر خالم و پسرام در یک بیابان پر زباله داشتیم پیاده میرفتیم .یک دفعه از دوریت یک روستای سرسبز با دختر و باغ بود وارد همونجا شدم . خانوادهای دیدم داشتن گل میی چیدن. یک دفعه یاد آمد پسر کوچیکم پیشم نیست. من گریه میکردم داد میزدم پسرم کجاس. از اون خانما التماس میکردم گوشی بدین میخوام به پلیس زنگ بزنم که پسر کوچیکم نیس
هر چه التماس کردم گوشیو به من ندادن
آخر با ترس از خواب بیدار شدم قلب از ترس داشت از جا کنده میشد فکر کردم واقعی هست