سلام عزیزان
راستش به ماجرایی پیش اومده بود پارسال میخاستم براتون تعریف کنم شما نظر بدین
عاقا من یه خاله دارم چند ساله بگممممم مثلا ۴۰ سالشه شایدم ۳۵ در کل خیلی از من بزرگتره بچش از من ۴ سال کوچیک تره حسابتو بکن
ایشون وقتی من ۱۲ سالم بود طلاق گرفتن شوهر قبلیش مشکل اخلاقی و روانی داشت و ۳ سال پیش با یه آقایی عقد کردن و سال بعدش عروسی
این آقا یه مرد چطور بگم بد قیافه و خسیس هست و توی تهران کار میکنه خالم هم بعد عروسی رفت تهران خود ما شهرستانی هستیم
پارسال با مامانم و بابام و خواهرم و نامزدم رفتیم مشهد مامان بابام با ماشین خودشون ماهم ماشین خودمون
بعدش مامان بزرگم زنگ زد سمانه(اینجا اسم خالم میگم سمانه که کسی نشناسه ) اره سمانه تنهاست شهر غریب یه سر هم به اون بزنین
ماهم مقصدشان شمال بود از مشهد برگشتنی بریم شمال بگردیم بیایم خونه ولی با اصرار های مامان بزرگم رفتیم خونه خالم
اوکی رفتیم دیدیم خالم با شوهرش سر سنگینه ولی چیزی نگفتیم
فکن شوهرش خب اینقد ظرررف و وسایل پذیرایی گرفته که اون پذیرایی خیلی جالب نبود یه قرمه سبزی بد مزه درست کرده بود با برنج بد ارزون و.. ولی ما چون توی مسافرت خیلی اذیت شدیم واقعا مهم نبود غذا چی بود فقط میخاستم بخابیم
من پیش شوهرم نشستم کلا با شوهرم صحبت میکردم و... بعد از اونم با خواهرم تو گوشی من فیلم دیدیم اصلا تو فاز خاله و شوهرش نبودیم
بعدشم خانوما تو اتاق خواب خوابیدیم و آقایون توی پذیرایی
صبح هم شوهرش زود تر رفته بود و ما پاشدیم آماده شدیم یه سر رفتیم بازار تهران و اومدیم
فکن من چون عقد بودم کلا چسبیده بودم به نامزدم
بابامم آدم خیلی محتاط هست و یه رفتار نا هنجار ببینه با یه آدم غریبه دعوام میکنه میخام اینارو بگم بدونین چقدر حواسشون بود دیگهه...
آقا بعدش رفتیم خرید بازار و... یکم وسایل برای جهاز من خریدیم خالم کلا چپ چپ نگاه میکرد و شوهر خالم هم هی به بابام میگفت چخبره نخر نخر خب ما جهاز خیلی خوب میخریم و بابامم اون مبلغ رو داشت که بخریم ما گفتیم میریم از تهران خرید میکنیم به هر حال یکم جدید تر و قیمت مناسب تر هست
بابام هم اوکی بود هی میخرید اینا چپ چپ نگاه میکردن میگفتن نخر 🫥 شوهر خالم هی میگفت دامادت خودش بخره تو چرا میخری شوهرم هم معذب میشد آخر سر هی میرفت سراغ لیوان ها میگفت خودم میخرم به زور دو سه تا چیز دکوری خرید که اینا از ما بکشن بیرون (اینجا رسمه چیزای بزرگ رو پسر میخره مثل یخچال تی وی و فرش و لباسشویی بقیع چیزا مثل قاشق چنگال ظرف و ظروف رو خود خانواده عروس میخره دیکه)
بعدش یکم که خریدیم اومدیم خونه خالم خالم اینا گفتن ماهم میایم با شما شهرستان
اوکی دادیم با ماشین مامانم اینا بیان وسایل رو بزاریم تو ماشین ما ...
خالم داشت چمدون میبست به مامانم گفت نسرین من میام شهرستان دیگه بر نمیگردم میخام طلاق بگیرم😬
مامانم شکه شد گفت چراااا چیشد اینو میگی و واقعا ترسیدیم گفتیم این چرا اینجوری میکنه الان شوهرش فک میکنه ما چیزی گفتیم یا پرش کردیم گفت چرا و ... این خالم دیوونه شد گفت شوهرم با خانوما میپره توی محل کارش یه دختره هست بهشون مشکوکم و... شوهرش آوند اینم گفت میخام برم خونه بابام میخام طلاق بگیرم و...و شوهرش چقد گریه کرد بنده خدا
میگفت اخه چرا اینجوری میکنی و... اینم میگفت اره من بدم برو با اونایی که خوشگلن بپر و..