من جدا شدم از یه ادم غیرقابل تحمل بدبین و سادیسمی بعد جدایی رفتم سرکار برای دو بچم هشت و چهار ساله پرستار گرفتم تا وقتی سرکارم نگه داره و پولشو باباشون میداد پرستار پنجاه سالشه با هشت تا بچه که شوهرش مرده تا اینکه من با پرستار دعوام شد و گفت من هر چی اقای فلانی بگه گوش میدم منم انداختمش بیرون از خونم حالا با شوهر سابقم دست به یکی کردن بچه ها را بردن خونه اون نگه میداره دخترم میگه من دوست دارم تنها بشینم تا تومیای اما خونه اون نرم دخترمم از پرستار خوشش نمیاد همش با هم در حال کل کل هستن شوهر سابقم وقتی من خونه نیستم و سرکارم صبح ساعت نه میاد بچه عا را میبره و چهار و پنج میاره هر چی میگم پرستار نیاد پرستار لج کرده و میاد و شوهر سابقم هم میگه الا و بلا همین پرستار موندم چکار کنم روانی شدم بهم ریختم دارم اتیش میگیرم کاری از دستم بر نمیاد