سلام بیاین یکم درد و دل کنیم حرف بزنیم حوصلم سر رفته از سیاست های زندگی زناشوییتون بگید ،تو خانواده شوهرم خیلی بهم ظلم و بی احترامی میشه کاش شوهرم حداقل پشتم بود خدایی خیلی دلم شکسته از همشون مخصوصا شوهرم شوهرم نمیگم بده اخلاق خوب زیاد داره همینکه رو پای خودش وایساده چشم و دل پاکه خوبه اما گاهی وقتا زندگی خودش و ول می کنه می چسبه به خانواده البته وظیفه هر انسانی کمک به خانوادشه اما اون بین دوتا بردار و خواهری که داره بیشتر وابسته خانواده هست چطور بگم مثلاً همیشه گند برادر شوهرم و اون جمع می کنه و آخرش هم از چشم من می بینن نمیدونم چرا 🙂خلاصه که به خاطر خانوادش خیلی اذیتم کرد حتی ازش بی احترامی و کتک هم خوردم طوری که فکر و ذکرش شده طلاق
خیلی از خانواده ها سردن و اخلاق و رفتارشون همینه.اگر بخوای گله کنی تا آخر باید گله کنی.اگر میخوای نظر منو بدونی جوری زندگی کن که بتونی تحمل کنی و زجر نکشی.فقط توصیه من به تو اینه که سعی نکن باهاشون بجنگی
بزار اینجوری بگم نوزده سالم بود نامزدی کردم بیست سالگی ازدواج ازدواج ما به صورت سنتی بودش خانواده هامون از قدیم همو می شناختن یکساله از ازدواجم میگزره شوهرم خوبه ولی جاریم از ب بسم الله نامزدیم تا الان که تو خونه خودمم خیلی بین ما دخالت کرد هم تو بحث و دعوا هم خرید وسایل خونه ،طلا هرچی که فکر کنید و مقصر شوهرمه که رو میده بهش صدبار هم بهش گفتم کوگوش شنوا همین هفته پیش یک روز درست قبل از سال تحویل قرار شد با پول حقوق شوهرم برم گواهینامه ثبت نام کنم و وسایل بگیرم از قضا مادرم حالش بد شد تو راه داشتم می رفتم بیمارستان پیش مامانم شوهرم زنگ زد کجایی برو انقدر پول بزن حساب دختر عموم گفتم تو راهم برم خونه چشم خلاصه اسنپ و لغو کردم