من تو خونواده ی خیلی خوبی دنیا اومدم از هر نظر بعد عاشق شدم و بزور ازدواج کردم خونواده ی شوهرم برعکس من از خیلی کمبودا رنج میبردن ولی به مرور خوب شدن
من از رو بیتجربگی و خامی پشت سرشون حرف زیاد میزدم و ایراد میگرفتم حالا بعد چندسال داره سر خودم میاد اصلا دیگه میترسم حرف بزنم سریع خودمم درگیر میشم
نمیگم خوب بودن و من ازشون بد میگفتم ولی واقعا خدا یکاری میکنه خودتم تو همون موقعیت گیر کنی
برای همه همینطوره یا خدای خوبم منو اینقدر دوست داره زود بهم یاداوری میکنه زمین گرده😣