یه شب دوستم اومد خونمون شام خوردیمو اینا
بعد گفت بیا روح احضار کنیم
این جریان برای سالها پیشه دوران دبیرستان
بعد منم گفتم قبول ندارم و خلاصه راضیم کرد
یه برگه آوردیم حروف الفبا و عدد و بله و خیر و سلام خدافظ
مرد و زن و بقیشو یادم نیست ،نوشتیم
بعد یع سکه آوردیم دوستم یسری چیزا خوند من نمیدونستم چی داره میگه
بعد گفت روح فلانی فرزند فلانی ک تازه فوت کرده رو احضار میکنم ساعت حدودای ۱۲ شب بود
بعد گفت دوتامون انگشتمونو میزاریم رو سکه چون حرکت میکنه از طریق بدن ما بهمون جواب میدن
بعد سکه هیچ حرکتی نکرد