جاریم از یه خانواده پولداره عید رفته کربلا برا من یه روسری فوق العاده زشت پیرزنی آورده که اصلا فکر نمیکردم هنوز تو بازار موجود باشه در حالی که پوشش من رو دیده و خودشم همیشه بهترین ها رو سر میکنه.خیلی ناراحت شدم.
یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔