2777
2789
عنوان

قرنها در پی هیچ!

72 بازدید | 0 پست

بازها می آیند

کبکها میمیرند

چه کسی بود صدا زد سهراب

کفشهایت آنجاست

پای آن پله پاک

روی تاریکی شب

من صدا خواهم زد از طلوع انگور

ازدرون خورشید سیاه

من ازآن شهر صدا خواهم زد

که شبش را به شبی دوخته اند

روزها بی سایه بی فرهنگ

شبها بی مهتاب

من از آن شهر صدا خواهم زد

که درآن دانه انسان و گیاه بی تحرک ماندند

من از آن شهر صدا خواهم زد که در آن

ذره مولکول واتم پی نابودی انسان رفتند

آبها روی سراب

باغها روی حباب

آرزوها بر گل

مردمان فکر کلاه

روزها در پی ماه

ماهها در پی سال

سالها در پی قرن

قرنها در پی هیچ

من از آن شهر به بلندی سر کوه صدا خواهم زد

سهراب سهراب

بازها میآیند کبکها میمیرند

شاخه ها پر سایه

گندمکها زنجیر

من به شادی پر پروانه می چریدم در آغوش فضا

سالها بود که آواز شقایق سازی از بودن بود

آبها میمیرند برگها می رقصند

باید امشب بروم بر مزار سهراب

بر درخت اندوه

تا بدانم که پیراهن تنهایی خود را به چه کس بخشیده

من به او خواهم گفت

که چرا اسب حیوان نجیبیست

کبوتر زیباست

من به او میگویم

قفس کوچک من چقدر کرکس دارد

ریشه ها دردل خاک با هم صحبت دارند

آنها از روشنی باغچه ها میگویند

آنها میگویند قطره شبنم پاک

روی گلبرگ شقایق چه فضایی دارد

نور بر برگ درخت ابدی خاموش است

آسمانها همه رنگ

دشتها تشنه نمناکی ابر

کوهها پشت سوال

شهرها در پس هم

بمبها روی هوا آسمان روی زمین

بارش قطره باران از فکر روی قارچ اتمی

چشمها درته آب

گوشها غرق صدا

اشتران بر سر کوه

مردمان فکر کلاه

عشق گاهی

برگی از غم به صف تاریخ می چسبانید

روح گاهی درخواب

مافوق زمان را میدید

دل به تنهایی خود میخندید

دیده هم اینها را روی نوار پر ذهن حک میرد

در طبیعت گره واشده نامفهوم است

همه چیز وارونست

مثلا بازی گرگم به هوای ماهی

در ساحل شن

گردش ماه به دور مریخ

خوردن سنگ بجای یک نان

خوردن ماه بجای یک موز

رویش خربزه بر اوج درخت

زیر پا له شدن فیل به دست یک موش

بارش باران به روی ابر از سطح زمین

دیدن سایه خورشید بر روی هوا

لمس خورشید درسایه شب

بردن مرده به یک مجلس بزم

کشتن شاه به فرمان پشه

مرگ صدها حشره دربرخورد

متولد شدن تنهایی در جای شلوغ

بارش برف در تابستان

بی تفاوت شدن ذائقه در نوع غذا

خواندن شعر بجای آواز

خوندن زاغ بجای بلبل

رفتن گاو به مهمانی خر

مردن عشق در بغض گلو

جاری شدن اشک در مجلس جشن

پنهان کردن احساس در پرده شرم

همه اینها را من دیدم

چشم حالا باز است

نور حالا پیداست

جاده ها بسیارند

همه نورانی وباز

زندگی در اینجا فصل آرامش را گم کرده

خسته و بی رمق است

یک کلافی است که سر را به تهش دوخته اند

مردمش مرده پرست

دلشان پردانه

عشقشان بیگانه

آری سهراب

چشمها در آنوقت دانه های دل مردم را مخفی میکرد

اما در امروز دانه های دل مردم پیداست

آنها میخواهند که فقط داشته باشند تا نامحدود

آنها می پرسند که فقط بزم کجاست

من فقط میخواهم

من فقط میپرسم

تو کجایی امروز

دل تو دانه نداشت

عابدی کامپیوتر را زیر پا له میکرد

کوری ازشاخه بالای درخت بر افق مینگریست

نابینایی دیگر هم در مزرعه سبز دلش چشم میکاشت

باید امروز زمین را متلاشی بکنیم

بعد ازآن فرشی از جنس زمان در فضا پهن کنیم

سفره ای باز کنیم

ماه را دعوت بکنیم

کارد را برداریم

ماه را نصف کنیم

نصف را نیمه کنیم

نیمه را خورد کنیم

خورد را بذر کنیم

بعدازآن با آسانسور برویم تابالا

برویم تا مریخ

سطح مریخ را باموشک شخم زنیم

وبپاشیم درآن بذر ماه پاک را

راهی از چشمه خورشید برآن باز کنیم

ماه را آب دهیم

آب را رانوردهیم

نوررا سایه دهیم

سایه را وزن دهیم

ماه وقتی سبز شد

کار ما پایان است

میوه ها رابکنیم

وبه سرعت به زمان برگردیم

و به بیداری یک خواب در حالت تب

وبه بیداری یک خواب در فکر بلند


"سهراب سپهری"


-عکس از اوئن؛کمپ نوروزی هلال احمر

مازندران💚🌱

در نوسانات زندگی؛)
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2840
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز